#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_462
ایران خانوم، خیره به هانیه، با دست،سرگردان، پی ِ پر ِ چادرش گشت که روی شانه افتاده بود و لب زد: امیرعلی...
- الان از سر کوچه شون می گذشتم، مصطفی گفت.
ایران خانوم به خودش آمد. سریع دمپایی به پا کرد و به حیاط دوید.
- یا فاطمه ی زهرا... بچم... امیرعلیمو به خودت سپردم.
سیما، بیرون رفتن ِ او را تماشا کرد و سریع گفت: حسین یا امیرعلی؟!
وحشتزده به مادرش نگاه کرد. سیما هم پشت سر ایران خانوم بیرون رفت. همدم، نگاهی به دیگ آش انداخت و سراغ تابه ی سیرداغ رفت.
هانیه، نه پای رفتن داشت، نه دل ِ ماندن. کنار حوض نشست.
"خدایا... پنج تا شمع، نذر سلامتی ِ امیرعلی..."
صدای جلز جلز ِ سیر داغ و پیاز داغ می آمد. صدای رد شدن ِ موتور.
حسین موتور داشت. با موتور، امیرعلی را می رساند...
دست کرد در جیبش، تسبیح کبود را بیرون کشید.
- یا ارحم الرحمین...
می لرزید... سردش بود.
- یا ارحم الرحمین...
romangram.com | @romangram_com