#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_461
سیما می گفت: اگه توی خواب، کسی حامله باشه، یعنی بار ِ غم داره... می گفت تعبیر ِ خنده، گریه و ناراحتیه... می گفت مو رو که توی خواب کوتاه کنن یا دندون آدم بیفته، عزیزش طوریش میشه.
بوی آش رشته در کوچه پیچیده بود. زانوهاش حس نداشت و مشتهاش یخ زده بود. کوبید به در. نفسش سنگین یود.
- کیه؟!
همدم در را باز کرد. هانیه، پرده را با یک حرکت کنار زد.
- چرا برگشتی هانیه؟!
وارد شد. همه نگاهش می کردند. چرا برگشته بود؟ جواب ِ آنها را چه میداد؟ نگاه ِ سرگردانش روی ایران خانوم ثابت شد. سیما با عجله بلند شد و به طرفش رفت.
- خدا مرگم بده... چت شده هانیه؟!
ایران خانوم هم بلند شد.
صداش انگار به جای حنجره، از ته چاهی عمیق بالا می آمد.
- حسین ِ سد احمد... شهید شده...
سیما روی دستش زد.
- یا امام غریب!
همدم پرسید: کی گفت؟ از کجا فهمیدی؟!
romangram.com | @romangram_com