#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_460
راست شد. مبهوت به سید احمد نگاه کرد که دستمال ِ تا شده را به چشمهاش می کشید و کمرش خم شده بود. دست ِ پیش نماز مسجد، روی شانه اش بود و چیزی را کنار گوشش زمزمه می کرد.
از وحشت، زانوهاش می لرزید. فقط یک چیز در سرش می چرخید: امیرعلی.
بی اختیار و مات زده، جلوی در ِ باز خانه شان ایستاد.
مادر ِ حسین، روی پله ها نشسته بود و گریه می کرد. زنهای چادری ِ گریان، اطرافش بودند.
صدای هق هق ِ مادر حسین بلند شد. با دست روی پاهاش می زد و فریادش، در همه ی حیاط و کوچه می پیچید.
- حسین جان... عزیزم... حسینم پرپر شد...
سید احمد و پیش نماز و کبلایی صادق، به در حیاط نگاه کردند.
یکی به هانیه گفت: آبجی ببخشید...
بی حس کنار کشید. شانه های سید احمد می لرزید. مصطفی پای دیوار، مظلومانه زار می زد.
عقب رفت. نگاهش روی مصطفی، سید احمد و در ِ باز خانه می گشت. صدای مادر حسین در سرش می پیچید. نفسش بالا نمی آمد.
بی تعادل، خیره به کوچه و آدمها، تا سر ِ گذر رفت.
"امیرعلی... حسین همیشه با امیرعلی بود... وای خدا... امیرعلی کجاست؟ سالمه؟! یک ماهه خبری ازش نیست. از صبح دلم شور می زنه... امیرعلی..."
چه خوابی دیده بود؟!
امیررضا موهاش را از ته تراشیده بود. تنگ ماهی ِ عید، وسط حیاط شکسته بود. ماهی ِ گلی، روی سنگ فرش کف حیاط، بالا و پایین می شد... جان می داد... ایران خانوم از روی ایوان، بلند بلند می خندید... خودش ایستاده بود، خیره به ماهی ِ گلی، دست می کشید به شکم ِ برآمده اش... در خواب حامله بود.
romangram.com | @romangram_com