#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_459
لحظه ای مکث کرد. سید احمد، میان ِ پیش نماز مسجد و کبلایی صادق ایستاده بود. مصطفی، پای دیوار نشسته بود. سر روی زانوها گذاشته بود و انگار گریه می کرد.
با نگرانی راهش را کج کرد و به مسجد نزدیک شد.
در ِ خانه ی سید احمد باز بود. صدای گریه می آمد.
دوباره به مصطفی نگاه انداخت. آب دهانش را قورت داد و کنارش خم شد.
- مصطفی؟!
صورت ِ خیس و سرخ ِ او، وقتی سر بلند کرد، دلش را لرزاند.
- چیزی شده؟!
مصطفی با چانه ی لرزان، پلکهاش را روی هم فشرد. دو قطره اشکش پایین آمد. چند زن ِ چادری، با عجله از کنارشان گذشتند و وارد خانه شدند.
صدای دورگه ی مصطفی ، مثل چانه اش می لرزید.
- داداشم شهید شده.
نگاهش روی صورت او چرخید و گیج تکرار کرد: داداشت... شهید شده؟!
گریه ی مصطفی صدادار شد.
- الان خبرشو آوردن... داداش حسینم شهید شده...
romangram.com | @romangram_com