#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_458

هانیه هم یک ماه بود گوش و چشمش به در بود تا مصطفی، ایران خانوم را صدا بزند برای صحبت با امیرعلی.

نگاهی به جوانه های روی شاخه ها انداخت. نه بهار به چشمش می آمد، نه جوانه ها و هوای ملس ِ آن روزها، بعد از چند ماه زم*س*تان ِ سرد و استخوان سوز.

هنوز از درون سرد بود... بهار، براش وقتی می رسید که امیرعلی برگردد.

یادش نبود از صبح، چند دور با تسبیح امیرعلی ذکر گفته بلکه دلش آرام شود.

کوتاه، از همه خداحافظی کرد و از حیاط بیرون رفت.

دو سه روز قبل، ناصر، تلویزیون ِ سیاه سفید ِ قرمز ِ چهارده اینچی را برده بود و به جاش، یک تلویزیون ِ مبلی بزرگ آورده بود.

همدم، با رضایت، دستمال کشیده بود روی چوب ِ براق ِ درهای تلویزیون و با لبخند گفته بود: بزنم به تخته، گوش شیطون کر، انگار امسال، سال ِ خیر و برکته واسه آقا ناصر.

سیما لبخندی زورکی زده بود.

- ایشالا خدا بهش بیشتر بده...

هانیه درد مادرش را می دانست. چند ماه بود به کمک خرجی ِ ماهیانه ی عمو ناصر دست نزده بود. فقط می گرفت، تشکر می کرد و زیر فرش می گذاشت. حتا برای درمان ِ کمردرد و کلیه دردش هم دست به آن پول نزده بود.

سر ِ گذر، رفت و آمد زیاد بود. همیشه زیاد بود؛ ولی از دور به نظرش بیشتر از معمول رسید.

هنوز اذان ظهر نشده بود ولی طرف دیگر گذر، نزدیک مسجد، وقتی اجناس و مواد غذایی را برای جبهه بارگیری می کردند، شلوغ می شد.

با کنجکاوی، از سر کوچه ی مسجد رد شد و نگاهی به داخل کوچه انداخت. خبری از وانت و کامیون نبود.

چند نفر، سر به زیر ایستاده بودند. بقیه هم، گیج، وارد مسجد و خانه ی سید احمد می شدند و بیرون می آمدند.

romangram.com | @romangram_com