#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_457


و خیره به سبزه ی روی تاقچه، از خدا خواست سال بعد، همه باشند تا نیاز نباشد جای کسی را خالی کنند.

***

همدم، بالای سر دیگ ایستاده بود و آرام آرام، آش را هم می زد. صدای جیرینگ جیرینگ ِ سه النگوی جدیدش، با صدای صلوات زیر لبی قاطی می شد.

بوی نعنا داغ و سیر داغ، همه ی حیاط را برداشته بود.

عالیه با شکم ِ بالا آمده، کنار پاشویه، با هن هن، چنگ می زد به لباس کار آقا صابر تا لک سیاه جلوی سرهمی ِ خاکستری پاک شود.

سیما سیر پوست می کند و ریز می کرد. نزدیک ایران خانوم، روی ایوان نشسته بود و با هم حرف می زدند. ایران خانوم، روی پله، کنار پیک نیکی و تابه ی سیر داغ، گاهی سیرها را در روغن هم می زد، گاهی مشتی رشته برمی داشت، از وسط نصف می کرد و در مجمعه می ریخت.

- خوب کردی... گ*ن*ا*هشو نمی شورم ولی به قول یارو گفتنی، گویند پدر تو بود فاضل... حالا حکایت یحیی ست... درسته احتیاجی نداره ولی تا کِی می خواد سر گذر وایسه، زن و دختر ِ مردمو دید بزنه؟... حیف از هانیه ی تو نیست؟... کشور هم چند وقت اخم و تخم می کنه، بعد یادش میره...

هانیه، آماده از اتاق خارج شد. دو دل ماند کتانی چینی ِ جدیدی که آقا ناصر براش خریده بود را بپوشد یا با همان قبلی ها برود.

سیما، کتانی را که در دست ِ او دید، ناراضی، نگاهی از گوشه ی چشم به همدم انداخت ولی حرفی نزد.

هانیه هم بدون حرف، کتانی های جدید را داخل اتاق گذاشت و قدیمی ها را پوشید.

از وقتی بیدار شده بود، ساکت بود. خواب ِ بد دیده بود و دلش شور می زد.

امیرعلی، یکبار، دوم فروردین، زنگ زده بود و کوتاه صحبت کرده بود ولی بعد از آن، دیگر نه تلفنی بود و نه خبری.

یک ماه بود ایران خانوم، گوش و چشمش به در بود تا مصطفی صداش بزند برای حرف زدن با پسرش.


romangram.com | @romangram_com