#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_456

داشت به امیررضا، ماجرای حمله را می گفت و پنهان کاری ِ امیرعلی را.

امیررضا نگاهی گذرا به هانیه انداخت.

- مادر ِ من... اولا حمله ها و عملیاتها، محرمانه هستن و از قبل، به لشکر اعلام نمی کنن... غیر از اون، علی که جلو نمیره... توی بیمارستان صحرایی کار می کنه. اگه عملیات و حمله هم باشه، بعدش تازه مجروحا رو میبرن براشون... این دیگه دلشوره داره عزیز؟!

- حمله؟ اونم شب عیدی؟!

هانیه با همه ی خودداری نتوانست جلوی اضطرابش را بگیرد.

امیررضا بازوی مادرش را گرفت تا بلند شود.

- جنگ که عید و سال تحویل برنمیداره... اگر علی می خواست جلو بره، به من می گفت... دیروز زنگ زده بود نجاری... اگر چیزی بود، بهم می گفت... عزیز! تو رو خدا بیخودی شب عیدی حرص نخور.

از وقتی امیرعلی رفته بود، امیررضا به جاش می رفت نجاری ِ اوس داوود.

هانیه هم سعی کرد مثل امیررضا فکر کند همه چیز روبه راه است.

سال را در حالی تحویل کرد که تسبیح امیرعلی را در مشت می فشرد و زیرلب، براش دعا می کرد.

مثل هر سال، ناصر از لای قرآن، یک اسکناس نو بهش عیدی داد؛ چند برابر ِ سالهای قبل. حتا فکر نکرد چون بزرگ شده یا چون وضعیت مالی عموش از همیشه بهتر است.

مثل هر سال، لباس نوش تنش بود. مثل هر سال، رفتند اتاق ایران خانوم...

دو سال ِ گذشته، جای امیررضا را خالی می کردند و آن سال، جای امیرعلی را.

فکر کرد " سال دیگه هم عیدی می گیرم... لباس نو می پوشم... میام اتاق ایران خانوم؟"

romangram.com | @romangram_com