#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_455


تهران/ بهار 1361

بهار رسیده بود ولی نوروز و عید، چیزی کم داشت.

امیرعلی را که مثل هر سال، حوض وسط حیاط را تمیز کند، برود بالای چهارپایه و پرده ها را باز کند، به همه در خانه تکانی کمک کند، پاچه های شلوارش را بالا بزند و وسط حیاط، فرش بشورد.

امیررضا بود. پرده ها را باز کرد؛ در تشت، ملافه ها و پتوها را لگد کرد؛ فرشها را شست؛ حتا شیشه های همه ی درها را هم روزنامه کشید.

ولی باز هم حداقل برای ایران خانوم و هانیه، آن بهار، چیزی کم داشت و پر از انتظار بود.

خودش زنگ می زد. گچ دستش را تازه باز کرده بود. مثل سابق، به مادرش می گفت همه چیز خوب و آرام است ولی درست شب سال نو، وقتی امیرعلی به ایران خانوم زنگ زد و گفت برای بعد از تحویل سال به خاطر شلوغی خطهای مخابرات لشکر، نمی تواند دیگر تماس بگیرد و قطع کرد، همسر سید احمد خبر داد حسین، پسرش گفته در حالت آماده باش هستند و گویا قرار است حمله ای صورت بگیرد. خواسته بود برای او و همه ی رزمنده ها دعا کنند و حلالیت طلبیده بود.

ایران خانوم، حس بالا رفتن از همان سه پله ی ایوان را هم نداشت.

آقا ناصر توی اتاقشان، پای تلویزیون چهارده اینچی ِ سیاه سفیدش نشسته بود. همدم و سیما داشتند سفره ی هفت سین می چیدند. امیررضا داشت خاک دو گلدان ِ کنار پله شان را عوض می کرد. عالیه و صابر رفته بودند شهرشان... و هانیه، در اتاق، چشم به در داشت تا ایران خانوم برگردد.

سیما براش یک پیراهن جدید دوخته بود به عنوان عیدی. هر سال می دوخت.

سال قبل، ذوق داشت لباس جدید را بپوشد، چادر را جوری سرش بیندازد که پیراهنش پیدا شود، و بروند اتاق ایران خانوم، عید دیدنی. ولی آن سال...

صدای پای ایران خانوم را که شنید، رفت روی ایوان. از دیدن او، که روی پله ها نشسته بود و امیررضا که گلها را رها کرده بود و طرفش می رفت، هول کرد.

ایران خانوم نگاهی به صورت ِ نگران هانیه انداخت و دلش سوخت. مگر چند سالش بود؟! یک دختر ِ هجده ساله که می دید همه ی امید و آرزوش، دیدن پسرش شده. هرچند دم نمی زد، هر چند ساکت و آرام، می رفت و می آمد... ولی چشمهاش داد می زد در دلش چه می گذرد. همان بی قراری باعث شد دمپایی بپوشد و جلو بیاید.

- حالتون خوش نیست ایران خانوم؟! چرا اینجا نشستین؟!


romangram.com | @romangram_com