#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_454
یاد حرف شکوه می افتد: "پنبه و آتیش!"
الان پنبه است یا آتش؟! هم نگاه ِ امیرعلی آتش است، هم گونه های خودش!
لعنت بر شیطان!
لب می گزد.
- نگران پدرت نباش... دلم روشنه این ماجرا به خوبی تموم میشه.
نگاه امیرعلی می گردد روی صورتش، و سر تکان می دهد.
از لبهاش، انگشتهاش نیاز می چکد تا بنشیند روی صورت نازنین... کاش مثل چند دقیقه قبل، فقط دل ِ دستهاش، ن*و*ا*ز*ش موهای او را می خواست!
نازنین، بی صدا ولی با عجله، پله ها را بالا می رود.
امیرعلی به در بسته تکیه می دهد و به سقف ِ تاریک نگاه می کند.
مهربان، صدای آرام ِ در را می شنود.
بی خواب، ذکر می گوید. غرق گذشته هاست.
غرق روزهای سخت... روزهای بی خبری و انتظار... دلشوره و بیتابی...
***
اینهمه زخم ِ نهان هست و خیال ِ آه نیست
romangram.com | @romangram_com