#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_453
- اینا رو برات بیارم.
فقط لباس راحت نبوده! حسی درونش قلقلکش داده سری بهش بزند.
ست گرمکن ورزشی را روی مبل می گذارد. نگاه امیرعلی گرم است و گیرا...
می خواهد زودتر فرار کند.
- تا حالا استفاده نشدن...
امیرعلی چشمهاش را از روی لباسها بالا می کشد. خیره به صورت و چشمهای گریزان ِ او، آرام تشکر می کند.
نازنین، به طرف در راهرو می رود.
- خب... شب بخیر!
همانطور ایستاده. نازنین، میان ِ در، سربرمی گرداند و آرام صداش می زند.
- امیرعلی...
صدای امیرعلی هم آرام است.
- جانم!
یک لحظه حرفش یادش می رود. جواب ِ آرام امیرعلی، دلش را فرو می ریزد... مکثش باعث می شود امیرعلی بی اراده به طرفش برود.
romangram.com | @romangram_com