#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_452

دوباره آرام به خانه برمی گردد.

صدای زمزمه ی حرف زدن ِ مادرش و مهربان نمی آید. خیالش راحت می شود خوابیده اند.

هنوز میان نشیمن ایستاده که در ِ ورودی، آرام باز می شود و نازنین داخل می آید.

لبخند می نشیند روی لبهاش.

- هنوز بیداری؟!

نازنین سر تکان می دهد و آرام می گوید:

- دیدم رفتی بیرون و برگشتی...

ساکت نگاهش می کند. چقدر حضورش آرامش بخش است!

دستش، ن*و*ا*ز*ش موهای سیاه او را می خواهد... نمی داند چطور ازش خواهش کند بماند.

لب پایینش را می مکد.

- اگه خوابت نمیاد... پیشم بمون.

نازنین به در اتاق مهربان نگاه می کند.

- درست نیست... نهال هم توی اتاق من خوابش برده... فقط اومدم...

دستش را بالا می گیرد.

romangram.com | @romangram_com