#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_451


***

بی خبری و ندانستن ِ علت دستگیری ِ نامدار، همچنان ادامه دارد.

مانده اند خانه ی مهربان.

هانیه با آرام بخش، در اتاق ِ او، خوابش برده. مهربان، همانطور که زیر لب، ذکر می گوید، به صورت هانیه خیره مانده.

سی سال گذشته و انگار همین دیروز بود که بی خبری و دوری از امیرعلی، هانیه ی جوان را از خواب و خوراک انداخته بود...

چشمهاش را می بندد.

چه روزهای سختی بود!... روزهای انتظار و بی خبری... دلشوره و بیتابی.

ساعت نزدیک دو شب است.

عطا از امیرعلی دعوت کرده بالا بروند و در اتاق او بخوابد ولی ترجیح داده نزدیک مادرش باشد.

عطا که بالا می رود، پالتو را روی دوشش می اندازد و بیرون می رود.

سیگار و فندک در ماشین است.

گوشی خودش و هانیه را همراه دارد. شاید نامدار تماس بگیرد.

در ماشین، یک سیگار می کشد. چند بار صفحه ی موبایل را روشن می کند... ساعت دو و ربع شده.


romangram.com | @romangram_com