#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_450

- چی شده؟! برای مادرت اتفاقی افتاده؟!

به هانیه نگاهی می اندازد که بهش نزدیک می شود.

- نه... ما اومدیم فرودگاه...

عطا مهلت نمی دهد جمله اش را کامل کند.

- پدرت اومد؟!

نفسش را فوت می کند.

- اومده... ولی توی فرودگاه گرفتنش...

- چی؟!... کی گرفتتش؟!

کلافه از ندانستن، می گوید: نمی دونم... اصلا ما ندیدیمش... وقتی نیومد، رفتیم سوال کردیم، گفتن بردنش مرکز...

عطا چند لحظه ساکت می ماند. پشت فرمان است.

- بیاین خونه، منم میام ببینم چی شده.

فلشر سمت چپ را می زند.

- نگران نباش... ایشالا که چیز مهمی نیست... بیاین ببینیم چیکار می تونیم بکنیم.

امیرعلی می گوید "اوکی" ، تماس را قطع می کند و باز دست می اندازد دور شانه های هانیه.

romangram.com | @romangram_com