#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_449


نگاه مرد ریشوی جوانتر اما، دوباره روی پالتو و کفشهای امیرعلی ست.

مرد میانسال، بدون نگاه، خونسرد و بی تفاوت می گوید: موظف نیستم آدرس به شما بدم.

هانیه آرام می گوید: ولی اگر بدید، ممنون میشیم.

مرد، ها می کند به صفحه ی ساعت.

- امکانش نیست... کارشون تموم بشه، اگه موردی نداشته باشه، همکارا تلفن در اختیارش میذارن باهاتون تماس بگیره.

حالا هانیه است که بدون حرکت، به مرد بی توجه به آنها، با ناچاری خیره مانده.

امیرعلی دست دور شانه اش می اندازد و همراه خودش به سمت در خروج می برد.

- پس نامدار چی؟!

خودش هم سوالش همین است! پس نامدار چه می شود؟ اصلا کجاست؟ چه جرمی کرده که او را از راه نرسیده، گرفته اند و برده اند؟!

جرم کرده؟ گرفته اند؟ برده اند؟ پس چرا هیچ توضیحی نمی دهند؟!

بیرون ِ سالن، سریع گوشی را از جیبش بیرون می کشد و شماره ی امیرعطا را می گیرد.

صدای "سلام برادر" ِ عطا را که می شنود، می گوید: یه مشکلی پیش اومده امیر!

صدای عطا نگران می شود.


romangram.com | @romangram_com