#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_448
مرد هم م*س*تقیم توی چشمهای امیرعلی خیره می شود. فاصله اش را با او کم می کند و دستی به شانه اش می زند.
- ما هم همینو می خوایم بدونیم پسر جون!... تو که دلت نمی خواد قضیه امنیتی بشه؟!
هانیه سردرگم می پرسد: امنیتی؟!!
مرد، گذرا به او و دوباره به امیرعلی نگاه می کند.
- الکی شلوغ بازی نکنین... بدون اغتشاش برید خونه تا باهاتون تماس بگیرن.
هانیه به بازوی امیرعلی چنگ می زند اما امیرعلی بی حرکت ایستاده و نگاهش رفته روی لکه ی تیره ی روی پیشانی ِ او.
اتفاقات به نظرش منطقی و قانع کننده نیست.
مرد میانسال، با بیسیم، پشت سر آنها را نشان می دهد.
- راه خروج از اون طرفه... بگم برادرا راهنماییتون کنن؟!
دست امیرعلی مشت می شود. هانیه به بازوش فشار می آورد. از گوشه ی چشم، نگاهش می کند. رنگ صورت مادرش پریده و چشمهای سبزش درشت تر از معمول شده.
چاره ای نیست.
قصد رفتن می کند ولی دوباره به طرف مرد برمی گردد.
- میشه آدرس مرکزی که گفتید رو بدید؟
مرد، با آستین دست راست، صفحه ی ساعتش را پاک می کند.
romangram.com | @romangram_com