#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_447
مرد میانسال هم به سرتا پای امیرعلی و هانیه نگاه می اندازد.
امیرعلی خیره به او می گوید:
- پدرم توی این پرواز بوده... همکارتون میگه بازگشت شده... ولی دلیلش معلوم نیست.
مرد میانسال، لبخند کجی می زند.
- اتفاقی براش نمی افته... به چند تا سوال باید جواب بده.
هانیه، ناخودآگاه دستی به روسریش می کشد. یاد سالها قبل و کمیته ی آن زمان افتاده.
- چه سوالی؟!
مرد، به آن دو نزدیک می شود. لبخند کجش را حفظ کرده و صداش، هم خونسرد است، هم ته مزه ی تهدید می دهد وقتی آرام می گوید:
مسئله ی پیچیده ای نیست... تشریف ببرید تا همسرتون تماس بگیرن.
امیرعلی عصبی می پرسد: کجا بردنش؟!
مرد، همانطور آرام و خونسرد، زمزمه می کند: یه سری مورد مشکوک داشتن، بردن تا چند تا سوال جواب ساده ازش بکنن... مسئله رو الکی پیچیده ش نکن پسر جون... برو خونه تا تکلیفش روشن بشه.
امیرعلی زل می زند به چشمهای سرد و یخی ِ مرد.
- تا ندونم دلیل بازگشتش چیه، جایی نمیرم.
romangram.com | @romangram_com