#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_446

- منتظر می مونیم کارشون تموم بشه.

نگاه مرد، کشیده می شود روی امیرعلی. و باز با چشم، سرتا پاش را بررسی می کند.

- اینجا نمی مونن... منتقل میشن مرکز.

- مرکز؟! مرکز دیگه کجاست؟!

مرد، جواب سوال هانیه را نمی دهد.

امیرعلی خونسردیش را از دست می دهد.

- اینجا چه کسی مسئوله؟!

صدای مردی از پشت سرش می شنود.

- چه خبر شده ذوالقدر؟!

مرد ریشو، می ایستد.

- مسافرشون مورد داشته، منتقل شده مرکز...

هر دو به مرد میانسال که با لباس شخصی و بیسیم، وارد شده، نگاه می کنند.

- خب...

- میگم برید خونه، خودش باهاتون تماس می گیره، گوش نمیدن.

romangram.com | @romangram_com