#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_445


امیرعلی تازه متوجه شده.

- کجا می تونیم ببینیمش؟!

نگاه مرد، روی نیم پالتوی کاوالی ِ امیرعلی، بالا و پایین می رود. توی چشمهاش تمسخر می نشیند.

- فعلا مقدور نیست ددی جونتو ببینی!

هانیه خودش را جلو می کشد.

- یعنی چی؟! می خوایم بدونیم الان کجاست و به چه دلیل نگهش داشتین؟

مرد، سرگرم ورقه های روی میز می شود.

- جاش خوبه... شمام بفرمائید منزل، بعد از روشن شدن ِ قضیه، خودش باهاتون تماس می گیره.

هانیه کمی خم می شود روی میز.

- آقا! من باید بدونم همسرم به چه دلیلی بازداشت شده.

مرد، خیره می شود در چشمهای هانیه.

- من موظف نیستم برای شما توضیحی بدم! گفتم برید خونه، کارشون که تموم شد، با شما تماس می گیرن.

امیرعلی هم با اخمی غلیظ خیره شده به مرد که با لحنی بی حوصله با مادرش صحبت می کند.


romangram.com | @romangram_com