#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_443


بی توجه به هانیه، با صدایی نرم می پرسد: گفتین فامیلیش چی بود؟!

امیرعلی خونسرد جواب می دهد: راد... نامدار راد.

دختر با لبخند، نگاهش می کند و سر تکان می دهد.

- اوهوم!

در جواب دادن مکث می کند.

- توی لیست پرواز هستن...

هانیه زودتر از امیرعلی می پرسد: پس چرا نیومده؟!

دختر، با ظرافت، شانه بالا می اندازد.

- شاید معطل بارشون شدن... حالا باز از حراست گمرک هم سوال کنید.

امیرعلی آدرس جایی که گفته را می پرسد.

- مامان... تو منتظر بمون.

هانیه سر تکان می دهد که "نه" و پشت سرش می رود.

مرد ِ ریشوی جدی، با لباس فرم، بدون نگاه م*س*تقیم به هیچ کدام، به مانیتور پیش روش خیره می شود. مکثی طولانی می کند. باز بدون نگاه به هانیه و امیرعلی، بیسیمش را برمی دارد. نام نامدار را می گوید و وضعیتش را استعلام می کند.


romangram.com | @romangram_com