#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_442
مامور، با دست، راه را نشان می دهد و می گوید: از این طرف...
***هواپیمای نامدار، نزدیک به یک ساعت است فرود آمده. مسافرها، بارها را تحویل گرفته اند، به سالن آمده اند، در آ*غ*و*ش استفبال کننده ها رفته اند، با چهار چرخ های حمل چمدان، سالن را ترک کرده اند... ولی نامدار بینشان نبوده.
هانیه نگران شده و امیرعلی، ساکت، با اخم از پشت شیشه، به پله ها و به گیت ِ خروجی مسافران خیره مانده.
هواپیمای بعدی که می نشیند، امیرعلی سر خم می کند طرف هانیه.
- اصلا مطمئنی با این پرواز اومده؟!
هانیه فقط سر تکان می دهد.
- شاید آخرین لحظه پشیمون شده.
- اگه نیومده بود، از دیروز یه خبر بهمون می داد.
امیرعلی می ایستد.
- الان برمی گردم.
رفتن امیرعلی را به طرف اطلاعات تماشا می کند.
"نکنه لج کرده؟!... با کی؟! خودش گفت میاد... نامدار قابل پیش بینی نیست!"
بلند می شود تا او را همراهی کند.
دختر جوانی که پشت سیستم نشسته، یک نگاه به مانیتور دارد و یک نگاه به امیرعلی.
romangram.com | @romangram_com