#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_441
مسئول چک کردن مدارک هم، سرش را برای نامدار تکان می دهد و به این ترتیب، اجازه ی گذشتن از خط زرد رنگ ترسیم شده روی زمین را صادر می کند.
با قدمهایی آرام به سمت گیشه ی بازرسی پاسپورت می رود.
مسئول نشسته روی صندلی بلند ِ پشت کانتر، به سمت جلو خم می شود تا صورت نامدار را بهتر ببیند.
نگاه نامدار روی صورت مرد میانسال است.
موهای کوتاه و زبر و سفیدش را به یک سمت داده.
پاسپورت را به سمت خودش می کشد و نگاه نامدار را وادار به انحراف مسیر خود می کند.
مکث طولانی و نگاه خیره و مکررش از روی عکس پاسپورت و مشخصات ِ آن به سمت کامپیوتر و آنچه در آن ثبت شده، اثری از یک اتفاق غیر معمول دارد.
پالتوی تا شده روی دستش را روی ساعد دیگرش می آویزد و به مرد میانسال، منتظر و نافذ نگاه می کند.
مرد، پاسپورت را می بندد ولی مثل همیشه، آن را روی کانتر نمی گذارد. به ماموری که کمی دورتر ایستاده اشاره ای می کند.
اخم آرامی روی پیشانی نامدار می نشیند.
مرد میانسال، با چشم به مامور اشاره می کند و می گوید: همراه ایشون تشریف ببرید!
و دستش را برای گرفتن مدارک ِ مسافر بعدی دراز می کند.
- مشکلی هست؟!
romangram.com | @romangram_com