#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_440

آنها هم دو روز بعد، از مکه برمی گردند.

در راه ِ فرودگاه، هانیه سعی می کند امیرعلی را برای مخالفتهای پیش روش، آماده کند. آنطور که مهربان گفته، شکوه در مورد دخترهاش، به ویژه نازنین، حساسیت های خاصی دارد؛ مخصوصا وقتی پای خواستگار و ازدواج در میان باشد.

امیرعلی ته دلش آرام است؛ عجیب آرام است.

به مادرش هم دلیلش را می گوید. عروسش بله را گفته... دیگر چرا باید نگران باشد؟!

ولی چیزی که نمی دانسته و با حرفهای هانیه متوجهش شده، اعتقادات سفت و سخت شکوه است که باید برای رسیدن به نازنین، شرایط مورد قبول او را داشته باشد.

***

نمی داند از کِی صدای غرش موتورهای هواپیما براش مطبوع شده.

نزدیک دو ماه است امیرعلی را ندیده و دو هفته از رفتن ِ هانیه، به سختی سپری شده.

با روشن شدن چراغ بستن کمربندها و در پی ِ آن، صدای برخورد چرخهای هواپیما با زمین ِ ایران، برای لحظه ای چشمهاش را می بندد.

به این سفر احتیاج دارد؛ شاید بتواند تمدد اعصابی براش باشد.

از شوق، چشمهاش لحظه ای از تعقیب ماشینهای باربری باز نمی ایستد. بالاخره از میان انبوه هواپیماها، پیدا می شوند.

باربرها با گامهای بلند، نزدیک می شوند تا چمدانها را از قسمت بار به داخل فرودگاه منتقل کنند.

مهماندار، سرش را برای نامدار تکان می دهد و با آرزوی سفری خوش، بدرقه اش می کند.

لبخند بر لب، اولین قدم را بر روی خاک وطن می گذارد.

romangram.com | @romangram_com