#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_439
برمی گردد طرف در و همانطور که بیرون می رود، می گوید: پاشو بیا پایین... امیرعلی پایین تنهاست.
نزدیک در آپارتمان رسیده که صدای بلند نهال را می شنود.
- آقا داماد ما رو می خواد چیکار؟! لولو سر خرمن می خوای؟!
صدای داد امیرعطا هم از حمام می آید.
- نهال! اومدم بیرون، توی اتاقم نبینمت دختره ی زبون دراز!
می خندد و بیرون می رود.
امیرعلی در اتاقش مانده...
***
هانیه و امیرعلی آماده شده اند به فرودگاه بروند.
امیرعلی هنوز باور نمی کند نامدار صرفا برای خواستگاری و صحبت درباره ی نازنین، به این سرعت به ایران آمده.
قطعا مسئله ی کار هم مطرح است. درگیری ها و مشغله اش در نیویورک کم نیست ولی چطور راضی شده به خاطر امیرعلی و مسائل شخصی ِ او، به تهران بیاید، هنوز براش مشخص نیست.
هانیه با ایران خانوم در این مورد همه ی صحبت هاش را کرده.
انقدر با هم راحت هستند که به هانیه، بدون رودر بایستی بگوید منتظر عکس العمل و مخالفت احتمالی شکوه باشند.
romangram.com | @romangram_com