#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_438
- مــــــــامـــــــــــــا ن شکوه؟!!
نازنین، بی توجه به اعتراض غیر م*س*تقیم او، جلوتر می رود.
- چرا اومدی اینجا، روی تخت امیر؟!
نهال نگاهش می کند و ابرو بالا می اندازد.
- خواستم حرصش بدم!
نفس بلندی می کشد.
- خوب نیست با این سن و هیکل، با امیر دنبال بازی کنی و بیای توی اتاقش...
ابروهای نهال بالا می پرد.
- جـــونم؟!! ببین کی داره به کی درس خانوم بودن میده!
نگاه نازنین لبریز از شرم و عذاب وجدان می شود.
- یعنی چی؟!
نهال با خنده می نشیند.
- یه کلمه هم از عروس خانوم!
می ترسد دستش بیش از این برای نهال رو شود.
romangram.com | @romangram_com