#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_435
وارد مى شود و صدا مى زند .
- ميدونى كه دير يا زود پيدات مى كنم !
صداى نفس زدنهاش از داخل اتاق خودش مى آيد.
فكر مى كند "كى مى خواى بفهمى نفسم به اين نفسها بنده!"
بر خلاف انتظارش كه فكر مى كرد ترسيده و جايى پنهان شده ،نهال ،خندان با لپهايى كه از فرط دويدن گل انداخته ،درست وسط تخت خوابش، همانند يك تنديس زيبا و خوش تراش نشسته.
قدرت از پاهاش مى رود و او مبهوت و مجذوب در خلقت خدا در جا مى ايستد.
صداى قهقهه ی نهال او را به خودش مى آورد .
- واى ....قيافه رو ببين! سكته قلبى رو زد!
خب اين يكى را كه راست مى گويد ،حرف حساب ،جواب ندارد!
سعى مى كند بر هيجانش مسلط بشود و براى آنكه بيشتر رو دست نخورد ،با گره ی اخمى بين دو ابرو ، مى گويد :
- اين كارا يعنى چى؟! میدونی خوشم نمیادا...
نهال، خودش را پرت مى كند به سمت بالش.
- چون می دونم خوشت نمیاد دارم شلوار ِ مرادیمو به رختخوابت می مالم دیگه!
romangram.com | @romangram_com