#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_434
حتى نمى خواهد از روى كنجكاوى نگاهى كند؛ به نظرش وقتش است نازنين تجربياتى كسب كند ،انقدر هم او را عاقل مى داند كه اجازه بدهد در برابر احساس و آينده اش خودش تصميم بگيرد.
فقط درك كردن نهال با آن اخمهاى درهم ،برخلاف هميشه سخت شده...
مى پرسد:
- حالا تو چرا سرخ و سفيد ميشى ،يكى ديگه....
حتى اجازه نمى دهد امير عطا جمله اش را تمام كند.
هر چند از نازنين دلخور است ،به طريقى حس مى كند باورهايش درهم شكسته ،ولى به هيچ احدى حتى عطا اجازه نمى دهد حرفى راجع به خواهرش بزنند يا فكر بدى داشته باشد.
براق مى شود در چشمهاى عطا ،سرش را به سر او نزديك مى كند، با انگشت اشاره تهديد آميز روى سينه اش مى زند و آهسته طورى كه فقط خودشان دو نفر بشنوند مى گويد:
- حواست باشه!..شتر ديدى نديدى!
عطا سرش را خم مى كند و به همان آهستگى مى گويد:
- جانم!؟ يه بار ديگه بگو چى گفتى؟!
نهال تيزتر از اين حرف هاست ،همان ثانيه ی اول كه بى اراده اسم شتر را آورده بود ،به دنبال راه فرارش هم بود.
قبل از اينكه عطا بجنبد ،مثل قرقى از زير دستش فرار مى كند و به سمت پله هاى طبقه بالا مى رود.
صداى نفس زدن و خنده هاش تمام راه پله را برداشته است.
عطا آهسته و سلانه سلانه به دنبالش است ....چون هيچ كدام از درها كليد ندارند ،اصولاً قفل كردن در توى خانه شان مفهومى نداشته و ندارد، بنابراين اول و آخر صيد خودش است!
romangram.com | @romangram_com