#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_433


- به جاهاى خوب خوبش

***

صداى پچ پچ آهسته اى از اتاق نازنين مى آيد.

لبخندى روى لبهاى نهال مى نشيند. پاورچين به سمت بالكن راه كج مى كند.

سعى مى كند طوريكه ديده نشود نگاهى به داخل بيندازد.

خون در بدنش منجمد مى شود؛ پذيرفتن صحنه اى كه در برابرش قرار دارد سخت است.

نازنين تقريباً در آ*غ*و*ش امير على ست و ....

كم كم احساس مى كند حرارت بدنش بالا مى رود . دستش را روى قلبش گذاشته ،هم كنجكاو است ببيند و هم از نازنين توقع ندارد.

عطا آهسته صداش مى زند. نيازى ندارد او هم نگاه كند تا بفهمد دليل سرخى گونه و دستپاچگى نهال چيست.

از جا مى پرد و غافلگير شده به ديوار تكيه مى دهد.

عطا يك دستش را عمود به ديوار تكيه مى دهد و تغيير و تحولات چهره اش را از نظر مى گذراند.

آهسته زمزمه مى كتد:

-خب، ظاهراً شواهد نشون ميده به همون جاهايى كه آرزو داشتى رسيدن!


romangram.com | @romangram_com