#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_432

- اوهوم، دقت كن عين مانكنا راه ميره ،....يه پا عقب ،يكى جلو .....يكى جلو ،يكى عقب !

بعد هم همانطور شروع مى كند به ادا درآوردن و راه رفتن .

امير عطا با تاسفى نمايشى سر تكان مى دهد.

- همون تو دقت كنى ،جوابگوى كل فاميل هست ......،نخير نيست كه نيست!

- آره منم خيلى گشتم ،اصلا تو اين گلخونه شتر با بارش گم مى شه ،چه برسه به گلاب !

عطا انگشت اشاره اش را تهديد آميز به سمتش مى گيرد.

- به خدا ،يه بار ديگه اسم اون كوهان به سر رو جلوى من بيارى ،اون زبون درازتو كوتاه مى كنم.

آهسته از كنار گلدانها رد مى شود.

- قبول ،تو فقط اين گلابو پيدا كن تا عروس خانم بله رو نداده!

امير عطا كلافه از جايش بلند مى شود.

- نخير ،اينجا هم نيست .بيا بريم ،خسته م .

ميان راه عطا ازش مى پرسد :

- فكر مى كنى به كجا رسيدن؟!

با ذوق و خنده به سمت عطا بر مى گردد.

romangram.com | @romangram_com