#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_428
دست می کشد پشت گردنش.
سه ماه دوری از این چشمها و صاحبشان...
- من برم ببینم نهال باز داره چیکار می کنه؟.
می گوید و بلافاصله فرار می کند.
نگاه امیرعلی می رود روی سررسید ِ باز مانده روی تخت. مثل نهال، کنجکاو خواندن خاطرات نازنین نیست وقتی دفتر ِ دلش پیش امیرعلی باز شده!
***
-پيس....پيس!
اميرعطا كه دقايقى قبل ماشين را درون حياط پارك كرده،با شنيدن اين صدا در جا مى ايستد.
خب ،حدس زدنش زياد كار سختى نيست ،فقط يك نفر در آن خانه، صداى چرنده ها را از خودش در مى آورد!
پوفى مى كند ،تازه ياد اتفاق نیم ساعت قبل مى افتد.
فكر مى كند حتماً پشيمان است و طبق معمول بايد سپر بلا بشود.
دستهاش را از دو طرف به كمرش مى زند؛ نفس عميقى مى كشد و به سمت محل صدا مى چرخد.
نهال با اخمهاى درهم ميان درگاهى گلخانه ايستاده ....با سر اشاره مى كند كه داخل شود.
بيشتر شبيه طلبكارها به نظر مى رسد! به محض بسته شدن در، با چهره ی حق به جانبى مى گويد:
romangram.com | @romangram_com