#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_427
مسخ شده... توان حرکت ندارد. اشتیاق، جای تردید و گ*ن*ا*ه را گرفته. نفس عمیق می کشد.
- بله... بله... بله!
نفس حبس شده ی امیرعلی آزاد می شود. لبخند وسیعی روی لبهاش می نشیند. وسوسه ی ب*و*سیدن راحتش نمی گذارد. سر خم می کند. نفسهای داغش به صورت نازنین می خورد.
زمزمه می کند: توی جایی که من زندگی می کنم، وقتی بله رو از عروس می گیرن، جایزه شم دریافت می کنن... من که سه بار بله گرفتم!
نازنین، دستپاچه آب دهانش را فرو می دهد.
- ولی اینجا جایی نیست که تو زندگی می کنی!
و سرش را عقب می کشد.
لحن امیرعلی مظلومانه است.
- یعنی با حسرت برم؟!
لبخند آرام ولی پر شیطنتی می نشیند کنج لبهای نازنین. صدای دویدن و جیغ کشیدنهای پر از خنده ی نهال می آید. عقب می رود و با دو دست، چادرش را مرتب می کند.
- اینطوری شاید زودتر برگردی!
خیره می ماند به صورت خندان ِ پیش روش.
این دختر، همان ماده شیر اخمو و بداخلاق است؟!
romangram.com | @romangram_com