#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_426

- ببینمت؟!

با سر انگشت، اشک را پاک می کند.

- مجبورم برم... ولی برمی گردم... زود... قول میدم... مگه دیگه می تونم ازت دور بمونم؟!

اشکها با سرعت بیشتری راه باز می کنند. برای امیرعلی، قطره قطره ی این اشکها با ارزشند و پاک. دلش می خواهد ب*غ*لش کند. سرش را در آ*غ*و*ش بگیرد و به هر قطره، ب*و*سه بزند ولی میداند تا اینجا هم پاش را زیادی در قلمروی اعتقادات این دختر گذاشته... نمی خواهد حرمت شکنی کند.

سرش را بالا می گیرد و از تمام مقدسات، در برابر این وسوسه کمک می خواهد. نفس عمیقی می کشد تا التهاب از وجودش برود. وجودش از این نزدیکی، یکپارچه آتش شده.

- اجازه میدی قبل از رفتن، با پدر و مادرت حرف بزنیم؟ هوم؟!... میذاری با خیال راحت برگردم؟!

بین صندلی و تخت گیر افتاده. نه پای در رفتن دارد نه دلش را!

امیرعلی سرش را آهسته به سمتش خم می کند. نگاهش روی صورت او می گردد. از بالا تا پایین... می رسد به لبها و استخوان فک. دوباره برمی گردد روی لبهاش.

- اجازه میدی عزیزم؟!

هنوز گیج است و درگیر ِ حس ِ خوشی که مثل هاله ای دورش را گرفته.

امیرعلی زمزمه می کند: بله؟!

نازنین مردد به نگاه منتظر و گرم امیرعلی خیره می شود. قدرت تشخیصش به صفر رسیده. دیگر نمی تواند یا شاید نمی خواهد درست و غلط بودن کارش را بسنجد. تنها چیزی که براش پررنگ است، نزدیکی و در کمال ناباوری، خواستگاری امیرعلی ست. در حصار دستهای اوست و هیچ تلاشی برای خروج نمی کند. این امنیت را تا دنیا دنیاست می خواهد. لبش را از داخل می گزد و لب می زند: بله!

چشمهای امیرعلی می خندند.

- اون بله... یا بله؟!

romangram.com | @romangram_com