#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_425


- شاید اعتقاداتمون با هم فرق داشته باشه... ولی من تا جایی که بتونم، طوری رفتار می کنم که به عقیده ی تو بی احترامی نکنم... نازنین! مطمئن باش وقتی تو رو داشته باشم، همه ی احساس و قلبم مال توئه، نه هیچ زن دیگه ای...

قلبش انقدر تند و بلند می کوبد که بعید نیست صداش را امیرعلی هم بشنود... چرا انقدر بی جنبه شده؟! خب عادت به قرار گرفتن در این شرایط ندارد! عادت به شنیدن این حرفها ندارد...

بلند می شود لیوان آب قند را از روی میز بردارد. اصلا فشار خونی هم براش مانده؟!

امیرعلی خیال می کند می خواهد برود.

می ایستد و راهش را می بندد.

- نازنین! من تصمیممو گرفتم... هم به احساسم مطمئنم، هم به تصمیمم... ولی جواب تو برام خیلی مهمه... اینکه تو چی می گی؟ چی می خوای؟... فرصتم کمه... اینطوری نمی تونم برم.

چه جوابی دارد؟ بگوید این ن*و*ا*ز*شها همیشگی باشد؟ بگوید دلم می خواهد مال من باشی؟!

سر بلند می کند و نگاه لغزانش را به چشمهای امیرعلی می دوزد.

- می خوای بری؟

چشمهای امیرعلی پیش از لبهاش می خندند.

- می خوای نرم؟!

بغض راه گلوش را گرفته. نه نمی خواهد برود. می خواهد بماند. برای همیشه بماند. فکر دوری آزارش می دهد.

قطره اشکی از گوشه ی چشمش سر می خورد. قلب امیرعلی زیر و رو می شود. تا به حال، اعترافی به این زلالی، نه شنیده و نه دیده. دست می گذارد زیر چانه ی او.


romangram.com | @romangram_com