#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_424
تا به حال نتوانسته! تا به حال، فقط اطاعت کرده و اگر مخالف نظر شکوه هم بوده، سر به زیر، مخالفتش را در سرش نگه داشته.
احساس می کند او هم قدرت دارد بدون وحشت، از عقیده ای که به نظرش درست است، حرف بزند. مردد سر بلند می کند و به چشمهای منتظر امیرعلی نگاه می کند.
- توی اسلام، خوردن ا*ل*ک*ل حرومه... من نمی تونم قبول کنم کسی که می خوام باهاش... یعنی نمی تونم باهاش کنار بیام... اعتقاداتم بهم اجازه نمیده.
امیرعلی چند لحظه ساکت فقط نگاهش می کند. لبش را می مکد و به سقف اتاق خیره می شود.
حالا سکوت اوست که نازنین را کلافه کرده.
آرام سرش را پایین می آورد و به نازنین نگاه می کند.
- قبول داری دین و اعتقادات و باورهای هر آدمی، شخصیه؟ یعنی من می تونم مثل هندی ها، یه گاو رو بپرستم... به خودم هم مربوط میشه...
نازنین، آرام سر تکان می دهد.
- وقتی قبول داشته باشیم هر کس آزاده اعتقادات خودش رو داشته باشه، وقتی به اعتقادات همدیگه احترام بذاریم، به نظرت مشکلی برامون پیش میاد؟... همه جای دنیا، دو نفر با دو تا دین مختلف، ازدواج می کنن... یهودی یا بودایی... مسلمون با مسیحی ... بودایی با بی دین!... پس چرا با هم مشکل ندارن؟! چون همونطور که دین و اعتقاداتشون فرق داره، به اعتقاد طرف مقابلشون احترام می ذارن...
از چشمهای نازنین مشخص است نپذیرفته.
- ببین! مامان من، حجاب داره... نماز می خونه... روزه می گیره... ولی پدرم نه... ا*ل*ک*ل مصرف می کنه، نماز نمی خونه... ولی سی ساله دارن با هم زندگی می کنن. بدون مشکل و اختلاف سر چیزهایی که یکی شون قبول داره و اون یکی نه... نه فقط درباره ی دین... مامانم از سیگار بدش میاد... پدرم ترک نکرد... فقط پیش مامانم نمی کشه... به خواسته ش احترام گذاشت... درباره ی دین هم نه مامانم گفت نماز بخون... نه پدرم گفت حجابتو بردار...
نفس بلندی می کشد.
- باهات روراستم... من اسلام رو زیاد نمی شناسم... کارهایی که از مامانم و مهرانه توی خونه دیدم، همه ی اون چیزیه که از اسلام می دونم... ولی همیشه تلاش کردم انسان باشم... ا*ل*ک*ل مصرف می کنم ولی نه مثل اونهایی که توی این مدت دیدم... که انقدر می خورن تا بیهوش بشن... اونقدری می خورم که مزه کنم و حالمو خوش کنه... محرم و نامحرم رو قبول ندارم ولی نگاهم به زنها، کثیف نیست... قبل از اینکه "زن" ببینمشون، آدم می بینم. منشیم یا نهال، همکار و دوست هستن نه یه طعمه که گرسنگیمو برطرف کنن...
بی اختیار، دوباره دستهای نازنین را می گیرد.
romangram.com | @romangram_com