#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_423
امیرعلی خیره به صورت ِ پایین گرفته ی نازنین، اخم می کند. منشی ِ توی دفتر؟!... جسی؟!... فکر می کند چطور با آنها برخورد کرده؟ تلاش می کند دلیل ناراحتی نازنین را بفهمد.
- جسی برام خیلی عزیزه... با هم بزرگ شدیم... راحتیم... مثل تو و نهال با امیر... اون دختر منشی هم...
سر تکان می دهد.
- من واقعا منظورتو نمی فهمم نازنین!.. حتا باهاش صمیمی هم نیستم...
- چرا اونقدر راحت می اومد توی دفترت؟ من با همون برخورد کوتاه فهمیدم ازت خوشش میاد...
امیرعلی، کلافه دو دستش را روی دماغ و دهانش می کشد.
- فقط می اومد قهوه درست می کرد... هیچ کاری با هم نداشتیم... دارم راست میگم! برخوردم با اون و منشی ِ الان ِ خودم، همونطوره که توی امریکا هم با منشی های آفیس هستم... رفتارم و برخوردم بدون منظوره...
فهمیده! می داند! اگر نبود، امیرعطا انقدر راحت او را وارد جمع خانواده و سه نفره ی خودشان نمی کرد. ولی سخت است قبول کند... اینطور تربیت شده.
- سکوت نکن نازنین... بگو...
صداش همچنان کلافه است.
نازنین، انگشتهاش را در هم تاب می دهد.
- اون... بطری ها... م*ش*ر*و*بی که می خوری...
امیرعلی بی طاقت می پرسد: بطری ها چی؟! نازنین! بدون نگرانی، بدون ترس، ایده هاتو بگو... وقتی از حرف و ایده ت مطمئنی، سرت رو بالا بگیر و بگو... نترس!
romangram.com | @romangram_com