#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_422

نازنین آرام سر تکان می دهد.

- فکر می کنی به همین سادگیه؟!

شانه های نازنین را می گیرد.

- بشین لطفا!

نازنین لبه ی تخت می نشیند. خودش هم نگاهی به اطراف اتاق می اندازد و صندلی پشت میز را بیرون می کشد؛ جلوی نازنین می گذارد و روش می نشیند.

- ببین عزیزم! بهت گفتم از احساسم مطمئنم... تو هم حرف از اختلافهامون زدی... ولی به نظر من، این اختلافها نمی تونه مانعی برای زندگیمون باشه.

نازنین، سر به زیر، با لبه ی چادرش بازی می کند.

امیرعلی، جدی ولی ملایم، دستش را می گیرد.

- نازنین! الان وقت ِ ساکت موندن نیست. برای من همه چیز جدیه... پس حرف بزن!

بدون اینکه سر بلند کند، آرام می گوید: من نمی تونم خیلی از کارات رو راحت قبول کنم... مثل همین دست زدن به نامحرم...

دست امیرعلی غیر ارادی عقب می رود و صداش متعجب می شود.

- ولی من منظور بدی ندارم... نازنین! من روابط اجتماعیم زیاده ولی همش در حد معمولی و دوستانه ست...

امیرعلی سکوتش را که می بیند، درباره می گوید: حرف بزن نازنین... هرچی فکر می کنی بگو.

دوباره بدون نگاه می گوید: حتا در مورد اون دختر منشی توی دفترت... یا... دختر عمه ت که... عکسهاش توی لپ تاپت بود؟!

romangram.com | @romangram_com