#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_421
نگاهش که دوباره بالا می رود، امیرعلی آب دهانش را قورت می دهد. چشمهای نازنین سر می خورد روی سیبک گلوی او که بالا و پایین می شود.
- کار از این حرفا و بهونه ها گذشته!... پدرم داره میاد ایران که تو رو ببینه.
نگاه نازنین دوباره و با تعجب بالا می رود. صداش می لرزد.
- پدرت؟!
امیرعلی سر تکان می دهد.
- اوهوم! من و مامانم باهاش صحبت کردیم... احساسمو گفتم... گفت میاد ایران...
خجالت می کشد بپرسد "برای خواستگاری؟!"
وای پدر ِ امیرعلی این همه راه می آید فقط برای دیدن ِ او؟! آن هم با شرایطی که خانواده اش دارند و هفت خان رستم ِ شکوه و شرایط خاصش که امیرعلی نصفشان را هم ندارد؟!
ترس همه ی وجودش را پر می کند. ترس از آبروریزی... مخالفت... و در نهایت، پشیمان شدن و رفتن امیرعلی و خانواده اش.
نگران، دستهاش را پس می کشد و قدمی عقب می رود.
- تو چیکار کردی؟!... امیرعلی! همه چیز خراب میشه...
امیرعلی سردرنمی آورد.
- چرا خراب بشه؟! پدرم می خواد بیاد تو رو ببینه... تو نمی خوای؟!
romangram.com | @romangram_com