#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_420
دستهای لرزانش را بالا می برد و لبه های چادر را از دست او می گیرد ولی چادر هنوز روی سرش شل است. قدرت واکنش ازش گرفته شده.
امیرعلی بدون پس کشیدن دستهاش، دوباره انگشتهای نازنین را که سردیشان از زیر چادر هم حس می شود، مشت می کند. فاصله شان را به حداقل می رساند. سرش را خم می کند و کنار گوش او زمزمه می کند:
- نازنین! باید باهات حرف بزنم...
نمیداند چه بلایی سرش آمده که دستهای امیرعلی را حس می کند، صدای آرام و بمش را کنار گوشش می شنود ولی اعتراضی نمی کند. فقط همه ی تنش منقبض شده. انگار حس از دست و پاهاش رفته.
- می دونی که چند روز دیگه باید برم...
همین جمله، آخرین مقاومت نازنین را درهم می شکند. ترس از اینکه فرصتی نداشته باشد برای دوست داشتن... برای از دست دادن ِ حس ِ مرموز تازه اش...
این مرد ِ جوان را، این حس ِ گرم و تازه را، می خواهد... با تمام وجود می خواهد ولی ترس از گ*ن*ا*ه دارد. سرش را کج می کند و با نگاهی ملتمس می گوید:
- من نمی خوام گ*ن*ا*ه کنم...
امیرعلی نیم دور می زند و مقابلش می ایستد. خیره مانده در چشمهای او و معصومیت ِ شفاف ِ نگاهش.
- دوست داشتن، توی هیچ دین و آیینی گ*ن*ا*ه نیست عزیزم.
نازنین، سرش را پایین می اندازد. تاب نگاه کردن به او را ندارد.
- من...
امیرعلی اجازه ی بهانه گیری بیشتر را ازش می گیرد. به دستهای او فشار می آورد و سرش را کمی خم می کند.
- هیش! ببین منو نازنین!
romangram.com | @romangram_com