#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_419


زن که باشی

سرشاری از عاشقی های ناتمام

پر شده ای از زیبایی؛ از هر زیبایی...

زن که باشی اما

دست خودت نیست

اگر ...

نازنین شوکه می شود. همین که می خواهد بلند شود و ساکتش کند، امیرعلی دست می اندازد دستش را با چادر می گیرد و نگه می دارد.

- صبر کن نازنین... کارت دارم.

نهال در را محکم به هم کوبیده و در رفته.

نازنین بی حرکت می ایستد. تلاش می کند با یک دست، چادر را از روی شانه ها بالا بکشد. روی برگشتن به طرف امیرعلی را ندارد. امیرعلی به تلاش ِ انگشتهای او برای بالا کشیدن لبه ی چادر نگاه می کند و بعد به موهای سیاه بلندش که دورش رها شده. دست او را رها می کند و لبه های چادر را بالا می کشد. خودش را گول نمی زند! سرانگشتهاش، عامدانه کشیده می شوند به نرمی ِ موهای او. نفسش را حبس می کند.

دستهاش از دو طرف، لبه های چادر را به هم نزدیک می کند.

- راضی شدی؟!

صداش آرام است... نزدیک است. خیلی نزدیک! نازنین غرق احساسات متضاد شده. ل*ذ*ت، گ*ن*ا*ه، شرم...


romangram.com | @romangram_com