#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_418
اتفاق لحظات قبل، کمرنگ شده. حالا حضور نزدیک امیرعلی، همه ی حواسش را به خودش جلب کرده.
نهال با لیوان آب قند برمی گردد. هر دو روی تخت نشسته اند. نگاهی به فاصله ی بینشان می کند و از سرش می گذرد " ارزششو داشت!"
لیوان را به طرف نازنین می گیرد.
-بخور خواهری...
نازنین امیدوار است امیرعلی دست از ن*و*ا*ز*شش بردارد. او که نمی داند این ن*و*ا*ز*شها که براش عادی ست، چه آتشی به جانش می اندازد.
زمزمه می کند: من خوبم...
نگرانی در صورت امیرعلی موج می زند.
آب قند را از نهال می گیرد و به سمت لبهای نازنین می برد.
- بهتره بخوری... صورتت بیرنگ شده.
نهال، کمی دو دوتا چهار تا می کند و به سمت در می رود.
- من برم از گلخونه ی مهربان گلاب بیارم... میگه واسه شربت قند و فشار خوبه.
همین که می خواهد بیرون برود، نازنین می گوید: برای چی پشت تختم مثل یعجوج معجوج چمبره زده بودی؟!
نمی خواهد بگوید ولی نازنین خودش نمی گذارد ساکت بماند! در را باز می کند که راه فرار داشته باشد و می گوید: دست خودم نبود... هر کی اون نوشته ها رو بخونه همین شکلی میشه.
ابرویی بالا می اندازد و ادامه می دهد:
romangram.com | @romangram_com