#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_417


نهال، دستپاچه فقط داد می زند: نازنین! منم! نترس خواهری!...

به امیرعلی نگاه می کند.

- تو رو خدا یه کاری بکن...

امیرعلی که جلوی در خشکش زده، به سمتشان می رود. چادر نازنین روی شانه هاش است و همه ی تنش مثل بید می لرزد.

نمی داند باید چه کار کند. می ترسد بهش دست بزند و اوضاع را خراب تر کند. دفعه ی قبل خوب در خاطرش مانده.

به سمتش می رود و صداش می زند.

- نازنین!... نازنین خانوم!

لرز همچنان ادامه دارد.

دستش را جلو می برد و آهسته از روی چادر، به بازوی او فشاری وارد می کند.

- بهتره بشینی... آروم باش!

نازنین، با چشمهایی که از ترس گرد شده اند، نگاهش می کند. تازه متوجه فشارملایمی می شود که امیرعلی به دستش می آورد تا روی تخت بنشاندش.

- نهال... یه کم آب بیار براش...

معذب می نشیند ولی می ترسد حرفی بزند که باز امیرعلی برنجد. نمی خواهد این دم آخری باز همه چیز به هم بریزد. به علاوه قبلا دیده که امیرعلی دست نهال را هم همینطور گرفته.


romangram.com | @romangram_com