#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_414
خوب بود نهال خرابکاریش را ماست مالی کرده بود!
صدای امیرعلی را از حیاط شنیده. بغض راه گلوش را بسته. دردی دارد که نمی تواند با هیچ کس درمیان بگذارد. نهال، میداند خواهرش یک چیزیش هست... میداند دردی دارد که حدس زدنش سخت هم نیست ولی نازنین را خوب می شناسد. اهل حرف زدن و درد دل کردن نیست؛ حتا با نهال. از صبح تلاش کرده حال و هوای نازنین را عوض کند. عطا هم بدون هماهنگی کمکش کرده.
- می خوای بریم کمک عطا ما شین بشوریم؟! انگار هوای حیاط خوبه ها!
از کوره در می رود.
شروع می کند به بد و بیراه گفتن به نهال. متهمش می کند با عطا دست به یکی کرده اند تا حرصش بدهند. بدون اینکه بفهمد، صداش بالا رفته.
نهال ادایی در می آورد و می پرسد: تو چته خانوم جان؟!
همین جمله کافی ست تا در هم بشکند. اشکش سرایز شود و به دستشویی پناه ببرد.
از سر و صدایشان، عطا و امیرعلی بالا آمده اند.
عطا نگاه متعجبش را به نهال می دوزد. تا حالا سابقه نداشته صدای نازنین بلند شود. دنبال دلیلی قانع کننده برای این رفتار، در صورت نهال می گردد و می پرسد: چی شده؟!
چه جوابی بدهد؟! "خواهر مغرور و دل نازکم عاشق شده؟!" نگاه م*س*تاصلش را به آنها می دوزد و در جواب، فقط تعارف می کند:
- بیاین تو!
امیرعلی، نگاهش را در خانه می چرخاند و روی نهال ثابت می کند.
امیرعطا می گوید: باید یه سر برم بانک. دیر برسم تعطیل می کنن، کارای شنبه م میمونه رو هوا.
امیرعلی می گوید: تو برو... من هستم تا بیای.
romangram.com | @romangram_com