#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_413
در لحظه ی آخر، ترديد را در چشمهاى قانع نشده ی مهرانه مى بيند.
طاقت ندارد پيرزن با دل نگران به خواب برود.
- راستى ،خبر خوش دارم برات! عزيز دردونه ات مى خواد زن بگيره!
مى خندد.
- عاشق شده مهرانه! باورت مى شه؟! انگار همين ديروز به دنيا اومد!
به نظر مى رسد حتى اين خبر هم شادش نكرده ، آهى مى كشد و نگاه از نامدار مى گيرد. طاقت ندارد بيشتر از اين عجزش را ببيند.
- خدا به همراهش ،حتماً دختر خوبيه ، آدم زنِ خوب رو نمى تونه تو مدت كوتاه بوجود بياره ،يا بده كارخونه بسازن يا حتى از بازار بخره...
به طرف حمام حركت مى كند ،درون آينه ی بزرگ متصل به ديوار، به صورت خودش نگاه مى كند؛حق با مهرانه است درست همان چيزى كه احساس مى كند: تنها و سردرگم!
***پنج شنبه، حمید، هانیه و مهربان را برده شاه عبدالعظیم. دو نفری رفته اند تا به بهانه ی "یاد قدیم کردن"، هانیه با مهربان، درباره ی امیرعلی و نازنین صحبت کند.
امیرعلی می داند. ظهر زودتر از دفتر بیرون می زند و به طرف خانه ی نازنین می راند.
عطا در حیاط، ماشینش را می شورد که امیرعلی می رسد.
دخترها بالا هستند.
نازنین کلافه است. دقیقا از همان وقت که عطا گفته امیرعلی به خاطر مشکل سربازی، باید برگردد. پیش چشم ِ مهربان و نهال و عطا، گلدان از دستش افتاده بود و هزار تکه شده بود؛ مثل قلبش.
romangram.com | @romangram_com