#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_412
نگاه شكوه آلودش را به نامدار كه در آستانه ی در ايستاده مى گرداند ....تا آن روز سابقه نداشته دير يا بى خبر بيايد.
قلب نامدار از ديدن مژه هاى خيس و پلك متورمش به درد مى آيد.
مهرانه مى نالد:
- كجا بودين آقا....با نريمان گلاويز شدين؟!
نامدار مى خندد.
- مهرانه ....عزيز دل من ،چطور شد كه خيال كردى با نريمان درگير شدم ؟!
دست مى اندازد دور شانه هاى لرزانش.
- رفته بودم مهمونى ،خواستم يه امشب رو خوش بگذرونم!
نگاه تندى به نامدار مى كند ،نگرانى بابت نامدار باعث شده نتواند جلوى تندى كلامش را بگيرد .
- خودتو باهوش مي دونى ،آره؟؟ خيال مى كنى نمى تونم از نگاهت بفهمم ؟؟؟من بزرگت كردم!
بغضش مى تركد.
- بميرم براى اين همه سردر گميت ،بميرم و نبينم اين همه تنهاييت رو...
مهرانه را به سمت اتاقش هدايت مى كند.
- معذرت مى خوام نگرانت كردم ،همه چى روبراهه مهرانه ،همه چيز ....با خيال راحت بخواب!
romangram.com | @romangram_com