#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_415
عطا می گوید "فعلا..." و از نهال می پرسد " چیزی نمی خواین؟"
نهال با سر جواب می دهد نه.
عطا همانطور که به راهرو می رود، می گوید: باز به هم نجنگین؟!
نهال نفسش را با حرص بیرون می دهد.
- بیا بشین ببینم چه گلی به سرم بگیرم... فعلا که قهره... چیزی می خوری؟
- نه... برو ببین چطوره.
نهال در دل پوزخند می زند. "نهال نیستم اگه امروز دست شما رو تو دست هم نذارم!" و جواب می دهد: فعلا که تو استراحتگاهه. بذار بیاد بیرون، میرم.
نگاه امیرعلی استفهام آمیز می شود.
- کجا رفته؟! استراحتگاه کجاست؟
ریز می خندد.
- م*س*تراح جانم! م*س*تراح!
و با مکث، اضافه می کند: دستشویی بابا!
فکری شیطانی به سرش می زند. بی صدا به اتاق نازنین می رود. جز چراغ خواب کنار تختش که نور کمی دارد، چراغ دیگری روشن نیست. پرده ها را هم کامل کشیده. یک لحظه تصویر خانوم هویشام در ذهنش نقش می بندد. تک خنده ای می کند. مطمئنا نمی خواهد به سرنوشت استلا دچار شود!
romangram.com | @romangram_com