#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_409
از خودش مى پرسد "چى شده !!!....چه بلايى سرم اومده؟"
باور اينكه نياز به وجود و حضور هانيه ،باعث بوجود آمدن آن احساس و افكار ماليخوليايى شده باشد، براش سخت است .
فردا قرار ملاقات با وكيل چينى كه جيسن در نبود خودش معرفى كرده دارد.
جیسن، خبر از مطمئن بودن و درستى كارش داده .
با ذهنى پريشان و افكارى مغشوش و درهم ،به سختى به خواب مى رود.
***
احساس تلخى وجودش را گرفته... به سرعت در امتداد خيابان راه مى افتد ، آرزو مى كند هانيه بود.
دردى خفيف رفته رفته در سينه اش جا مى گيرد ،جاى درد را با انگشتهاش لمس مى كند .
كيفيت دردش، از نوع تنهايى ست .
وكيل در دفتر وكالتش تنهاست. با تعجب نگاهى مى كند... شايد اشتباه آمده!
مرد سرى تكان مى دهد و نامدار براندازش مى كند.
مردى ريز اندام ،ميانسال با سبيلى كم پشت و نازك.... چشمانى چون روباه پير ،دانا و هوشيار .
وكيل روى ميز خم مى شود و با انگشت هايش آرام روى آن ضرب مى گيرد .
romangram.com | @romangram_com