#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_408

- حرفهاى امروز من يادت باشه!

اميرعلى با شوق و سرم*س*تى جواب مي دهد:

- مطمئن باشين من هيچوقت از تصميمم پشيمون نمى شم!

انقدر خوشحال و هيجان زده است كه برق خوشى و افتخار را در چشمهاى پدرش نمى بيند.

ارتباط را قطع مى كند ،قاب عكس خانوادگى را از روى ميز بر مي دارد و به آن نگاه مى كند.

نگاه ستايشگرش ثابت مى شود. براى لحظه اى چشمانش را مى بندد ،،سرش را به پشتى صندلى تكيه مى دهد و به فكر فرو مى رود.

نفس تنگش را بيرون مى دهد و همزمان كه از جا بلند مى شود ،قاب عكس را به جاى اولش بر مى گرداند ،در اين فكر است كه خودش هم هيچوقت نه توانست و نه خواهد توانست احساسش را نسبت به هانيه از دست بدهد.

***از مهرانه خواسته شام مختصر و سبكى را براش آماده كند.

خسته است ،تمام بدنش درد مى كند ،به قصد خواب به سمت اتاق مى رود.

روى تخت دراز مى كشد ...ذهنش از هانيه دور نمى شود ،حسى غريب دارد.

سعى مى كند تمام مكالمه شان را به خاطر بياورد ،صداى خنده هاى هانيه را شنيده ،... از ته دل مى خنديد... واقعى ،بعد از سالها.

يك لحظه سرد و مبهوت مى شود ...بلند مى شود و مى نشيند .

احساس مى كند اتفاقى افتاده يا مى خواهد بيفتد.

بعد از ساعتى كلنجار و پهلو به پهلو شدن ،از كار خودش يكه مى خورد. بلند مى شود و يك ليوان آب مى خورد.

romangram.com | @romangram_com