#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_407


به جاى هانيه، امير على ست كه جواب مى دهد.

- نه ، طبق معمول شما همه چيز رو ميدونى، از همه چيز هم خبر دارى.

نگاه متفكر و سفت و سختش هنوز در پى يافتن جواب روى چهره هانيه ،ثابت مانده.

- يادت نره ،زندگى تند و تيزه و حساب مى كشه ،غافل بشى حسابت رو مى رسه.

سرش را خم مى كند بعد از لحظه اى مكث مى گويد:

- سعى مى كنم كارهام و رديف كنم و به ضرب العجل شما برسم.

از پشت ميز بلند مى شود و به سمت در حركت مى كند.

امير على و هانيه هر دو ناباور مى پرسند:

- يعنى مياى؟!

ميان راه سرش را بر مى گرداند.

به چشمهاى امير على نگاه مى كند كه از هيجان مى درخشند و لبهايى كه با خوشحالى و صداى بلند مى خندند.

- دوست دارم اين دختر خانوم رو از نزديك ببينم.

بعد قاطعانه اضافه مى كند :


romangram.com | @romangram_com