#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_406
مطمئن است؛ اين پسر، كپى برابر اصل خودش است! يك نسخه ی تكميل شده ....به خوبى حسى را كه الان در درون امير على جريان پيدا كرده مى شناسد ،حس مى كند.
- امير على! تو هنوز به هيچ چيز ايران آشنا نيستى ....خيال نكن من تا آخر دنیا هستم ،م*س*تقل كه بشى ،اگر مشكلى در كارت پيش بياد، ممكن گاهگاهى از طريقى كمكت كنم ،ولى توى زندگيت ،خودت هستى و خودت . درست فكر كن و تصميم بگير . تو اينجا بزرگ شدى با فرهنگ اينجا، با قوانين اينجا ،شايد نتونى تو ايران دووم بيارى. اينهم بدون؛ اون دختر با اومدن اينجا ممكنه اخلاق و رفتارش تغيير كنه ،اونى نباشه كه تو مى خواى... يه مدت معاشرت كن ،حرف آخرم اينه ...عجله نكن.
امير على بى صبرانه مى گويد:
- تا اون زمان ،نازنين رو شوهر ميدن، اگر من همين الان اقدام نكنم ،ممكنخ به خواستگارهاى ديگه ش جواب مثبت بدن.
نامدار سرش را پى در پى به چپ و راست تكان مى دهد و همزمان فكرش پرواز مى كند به سالهاى دور .
- دليل اين انتخاب عجولانه چيه؟!
بدن بلندش را به سمت كامپيوتر خم مى كند.
- هه!! شما به چه دليل مامانو انتخاب كردى؟! ....من حق دارم انتخاب خودم رو داشته باشم.
آهى مى كشد ،دستش را به زير چانه اش مى كشد و در انتهاى آن مشت مى كند،چطور مى تواند به پسرش توضيح بدهد كه دقيقاً به همان دليل است كه منعش مى كند.
لحن مطمئن و استوارى در تصميم را به خوبى مى تواند در چهره ی پسرش تشخيص بدهد ،ولى اين باعث نمى شود كه حرفهايش را نزند.
- الان ديگه زمان قديم نيست ،مطمئنم حتى تو ايران هم تو راحت مى تونى با دختر مورد علاقه ت معاشرت كنى و اخلاق و برخوردهاش رو تو شرايط متفاوت ببينى.
- خانواده اش اين اجازه رو نميدن.
با شنيدن اين جمله از زبان هانيه ،نگاه متعجب نامدار ميرود روى او،حضورش را فراموش كرده بوده. چشمهاش تيز مى شوند.
- موضوعى هست ،كه من از اون خبر نداشته باشم؟!
romangram.com | @romangram_com