#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_405


- ولی دلیل نمیشه چشم بسته و با طناب امیرعلی، همراهش برم توی چاه.

مکث هانیه طولانی می شود. نفس بلندی می کشد.

- یعنی نمیای؟

- نه!

باز هم از آن "نه " های قاطعانه!

چرا فکر کرده اگر نامدار موضوع را بفهمد، می آید تا به پسرش کمک کند؟!! مگر بعد از اینهمه سال، نامدار را نشناخته؟!

صدای امیلی را می شنود. با خداحافظی کوتاهی، تماس را قطع می کند و کف دستش را به پیشانی می چسباند.

"لعنت به این قاطعیتت نامدار!"

***

امير على جلوى لب تاپ ايستاده و انتظار تصميم او را مى كشد.

سكوت سنگينى بين دو مرد حكمفرما شده ،عاقبت نامدار رو به دوربين به امير على مى گويد :

- بهتره يكسالى صبر كنى ،تو تازه داره سى سالت مى شه ،يكى دو سال چيزى نيست. پسر بچه و نوجوون هم نيستى كه من بخوام به كارى وادارت كنم. تو اين مدت هم ميتونى شناخت بهترى از ايشون پيدا كنى ،و صد البته يك جواب مطمئن تر و درونى تر براى من.

- من تصميمم رو گرفتم ،مطمئن باشين تو دو سال هيچ تغييرى نمى كند ،ضمناً خواستگار زياد داره ،بعيد نيست تو همين سه ماه شوهرش بدن .


romangram.com | @romangram_com