#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_404
لبش را به دندان می گیرد. مردد است.
- نامدار... فکر کردم شاید بتونی بیای و ...یه کاری براش بکنی...
- چه کاری دقیقا؟! من نه مسئول جایی هستم که کارت پایان خدمت میدن، نه اونقدر بی فکر و احساساتی که اختیار عقلم رو بدم دست بچه م که در عرض یکی دو ماه، میگه عاشق شده و زن می خواد!
- ولی نامدار...
حرف هانیه را قطع می کند.
- ولی چی؟!
هانیه می خواهد بگوید " ولی خودت هم..."
نامدار آرزو می کند نشنود "ولی خودت هم..."
- میخوای پا بذارم روی حکم ِ عقلم و دل به دل ِ امیرعلی بدم که بی هوا، هوایی شده؟!
- من فقط می خوام یه کاری براش بکنی...
سیگار دیگری برمیدارد و میان انگشتها بازی می دهد.
- توقع که نداری اینهمه کار و گرفتاری رو اینجا ول کنم، برای همچین مسئله ای بیام ایران؟
- نامدار! تو پدرشی.
دوباره پوزخند.
romangram.com | @romangram_com